سخنان حکیمانه

هنگامی که روی برگهای خشک راه می روی و لذت می بری یادت باشد که روزی همین برگها به تو نفس می دادند.
از فانوس بیاموز که با آن کوچکی کاری می کند که خورشید با آن عظمت نمی تواند انجام دهد . میتواند حتی در شب هم نور بدهد .
دوستی برایت دوست خوبی است که برای جاشدن توی دلش مجبور نشوی خودت رو کوچک کنی.
اگر دیدی یک روز دوستت گذاشت و رفت بدان که مشکل از او نیست . تو لیاقت دوستی با او را نداشته ای .
موقعی که جوانی به ضعیفتر از خودت آزار نرسان چون که ممکن است وقتی که بزرگ می شوی دوباره او را توی خیابان ببینی که دارد با اکراه به تو یک صد تومانی کثیف و تاخورده می دهد.
از جوی آب بیاموز که همچون خدمتگزاری خاموش به دوست و دشمن یکسان خدمت می کند

تلاش کنیم ندیدها را ببینیم، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست.

ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست، با انگیزه زندگی کردن است.

محدثه


 

صنعت جناس

جناس: يكساني دو واژه در تلفظ و اختلافشان در معني است.

دو كلمه همجنس گاه هيچگونه تفاوتي جز معني ندارند و گاه علاوه بر معني در يك مصوت و يا يك صامت با هم فرق دارند. ارزش جناس به موسيقي و آهنگي است كه در كلام خلق مي‌كند و زيبايي جناس در گرو ارتباط آن با معني كلام است. جناس در شعر و نثر به كار مي‌رود.

جناس تام: يكساني دو واژه در تعداد و ترتيب صامتها و مصوتهاست. ارزش موسيقايي جناس تام در سخن بسيار است.

جناس ناقص حركتي: يكساني دو يا چند واژه در صامتها و اختلاف آنها در مصوتهاي كوتاه است تكرار صامتها موسيقي دروني مصراع را پديد مي‌آورد.

جناس ناقص اختلافي: اختلاف دو كلمه در حرف اول، وسط و يا آخر است. اين نوع جناس نيز در آفرينش موسيقي لفظي موثر است.

جناس ناقص افزايشي: اختلاف دو واژه در تعداد حروف آنهاست.

دو واژه در سه حالت جناس ناقص دارند:

1- اختلاف در مصوتهاي كوتاه (حركتي)

2- اختلاف در نوع حرف (اختلافي)

3- اختلاف در تعداد حروف (افزايشي)

ارزش جناس ناقص به موسيقي لفظي است كه در كلام مي‌آفريند.  (محدثه حزنیان)

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  2r3eg02.jpg
مشاهده: 93
حجم:  27.0 کیلو بایت یادش بخیر!
ما که نبودیم ولی چه شور و شوقی داشتن وقتی عشقشون پاشو گذاشت روی خاک میهن...
خوش به حالشون...
در روزهای عشق و خون زندگی می کردن.  
                                       

زندگی نامه جامی

جامي شاعر؛ اديب و عارف ايراني؛ مشهورترين شاعر پارسي گوي سده نهم هجري است. پدرش از دشت (حوالي اصفهان) به هرات مهاجرت کرد و عبدالرحمان در ۸۱۷ ه.ق در خرجرد جام تولد يافت. مدتي دشتي تخلص مي کرد و سپس به مناسبت مولد خود و به سبب ارادتي که به شيخ جام داشت تخلص جامي را برگزيد. در هرات و سمرقند علوم رسمي را تحصيل کرده و در آغاز جواني با بزرگان فرقه نقشبنديه آشنا شد و دست ارادت به دامان سعدالدين محمد کاشغري و سپس ناصرالبدين عبيدالله معروف به خواجه احرار زد و در طريق تصوف سير و سلوک کرد و از بزرگان فرقه مذکور گرديد. جامي قسمتي از زمان شاهرخ؛ تمام دوره ابوالقاسم بابر و اوبسعيد گورکان و قسمت اعظم سلطنت حسين بايقرا را درک کرد. با امير عليشير نوايي معاصر بود و پس از وفات جامي وي کتاب خمسه المتحيرين را به يادگار او ساخت. جز چند سفر کوتاه بقيه عمر را در هرات گذرانيد و نزد سلاطين بزرگ معاصر بسيار محترم بود. جامي در هرات در ۸۹۸ ه.ق وفات يافت و بايقرا مراسم تشييع و سوگواري را درباره او به کمال رعايت داشت.
جامي آثار متعد و منثور و منظوم دارد. تاثير افکار و اشعارش در هندوستان و ماواءالنهر و در ادبيات و افکار مردم سرزمين عثماني بسيار بود. ديوانش مشتمل بر قصايد؛ مثنويات؛ غزليات؛ مقطعات و رباعيات است و در اواخر عمر به تقليد امير خسرو دهلوي آن را با نظمي جديد در سه قسمت مدون کرد. فاتحه الشباب ؛ واسطه العقد و خاتمه الحياه که به ترتيب مشتمل بر اشعار اوان جواني؛ اواسط زندگي و اواخر حيات اوست. اثر منظوم ديگر وي هفت مثنوي معروف به هفت اورنگ است. از آثار منثورش اشعه اللمات؛ بهارستان؛ نفحات الانس؛ شواهد النبوي؛ لوايح و لوامع است.نوشته محدثه حزنیان
ادامه نوشته

خلاصه ی زندگی حضرت محمد(ص)

نام: محمد بن عبد الله در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» نامیده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» نامیده بود.كنیه: ابوالقاسم و ابوابراهیم.القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امین، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذیر، بشیر، مبین، كریم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، یس، طه‏ و... .منصب: آخرین پیامبر الهى، بنیان‏گذار حكومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام.تاریخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر با سال 570 میلادى (به روایت شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال دانسته‏اند.عام الفیل، همان سالى است كه ابرهه، با چندین هزار مرد جنگى از یمن به مكه یورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ویران سازد و همگان را به مذهب مسیحیت وادار سازد؛ اما او و سپاهیانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابیل مواجه شده، به هلاكت رسیدند و به اهداف شوم خویش نایل نیامدند. آنان چون سوار بر فیل بودند، آن سال به سال فیل (عام الفیل) معروف گشت.محل تولد: مكه معظمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شیبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قریش) بن كنانة بن خزیمة بن مدركة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.از پیامبر اسلام(ص) روایت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسید، همان جا نگاه دارید و از آن بالاتر نروید. اما در كتاب‏هاى تاریخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل، فرزند ابراهیم خلیل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.این بانوى جلیل القدر، در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى، كم‏نظیر و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روایتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ایمن جهت دیدار با اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حیات گفت و در همان جا مدفون گشت.و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روایتى هفت ماه) پیش از ولادت فرزندش از دنیا رفته بود، كفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شیر دهد و از او نگه‏دارى كند؛ اما پس از مدتى وى را به حلیمه، دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار كرد. حلیمه گرچه دایه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.مدت رسالت و زمامدارى: از 27 رجب سال چهلم عام الفیل (610 میلادى)، كه در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا 28 صفر سال یازدهم هجرى، كه رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. آن حضرت علاوه بر رسالت، به مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدینه طیبه بر عهده داشت.تاریخ و سبب رحلت: دوشنبه 28 صفر، بنا به روایت بیشتر علماى شیعه و دوازدهم ربیع الاول بنا به قول اكثر علماى اهل سنّت، در سال یازدهم هجرى، در سن 63 سالگى، در مدینه بر اثر زهرى كه زنى یهودى به نام زینب در جریان نبرد خیبر به آن حضرت خورانیده بود. معروف است كه پیامبر اسلام(ص) در بیمارىِ وفاتش مى‏فرمود: این بیمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن یهودى پس از فتح خیبر براى من آورده بود.محل دفن: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانه‏اى كه وفات یافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد. همسران:1. خدیجه بنت خویلد.
2. سوده بنت زمعه.
3. عایشه بنت ابى بكر.
4.
امّ شریك بنت دودان.
5. حفصه بنت عمر.
6. ام حبیبه بنت ابى سفیان.
7. امّ سلمه بنت عاتكه.
8.
زینب بنت جحش 
.۹. زینب بنت خزیمه.10. میمونه بنت حارث
11. جویریه بنت حارث. 
12. صفیّه بنت حىّ بن اخطب فرزندان: الف) پسران: 1. قاسم. او پیش از بعثت پیامبر اكرم(ص) تولد یافت. از این رو پیامبر(ص) را ابوالقاسم نامیدند.
2. عبدالله. این كودك چون پس از بعثت به دنیا آمده بود، وى را «طیّب» و «طاهر» مى‏گفتند.
3. ابراهیم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات یافت. عبدالله و قاسم از خدیجه كبرى (س) و ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شدند. وهرسه آنان در سنین كودكى از دنیا رفتند.ب) دختران:1. زینب (س). 2. رقیه (س). 3. ام كلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).دختران پیامبر اسلام (ص) همگى از حضرت خدیجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پیش از رحلت آن حضرت، از دنیا رفته بودند. تنها فرزندى كه از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود، فاطمه زهرا(س)، آخرین دختر وى بود. این بانوى مكرّمه، افتخار بانوان عالم، بلكه همه انسان‏ها و مورد تقدیس و تكریم فرشتگان عرشى است. همو است كه مادر سبطین و امّ الأئمة المعصومین(ع) است.گرچه پیامبر اسلام(ص) به تمام خاندان مؤمن خویش علاقه‏مند بود، اما در میان همسرانش بیش از همه، به خدیجه كبرى (س) و در میان فرزندانش بیش از همه، به فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف مى‏فرمود. برگرفته شده از كتاب " خاندان عصمت علیهم السلام "
ادامه نوشته

رستم و جذر

به وقت نوشتن مرا خواب برد              به زابلستان گوئیم آب برد

به آب اندرون غلت می خوردمی          به هر بوته ای دست می بردمی

که شاید دهم خویشتن را نجات           دوباره نشینم به کنج حیاط

کتاب ریاضی به پیشم نهم                  به مشق و به تمرین پایان دهم

که ناگه دودست بزرگ و قوی               مرا بر گرفت از ره اخروی

یکی مرد پرزورو پرمهروپاک                   که بودش ورا چهره ای تابناک

چو پرسیدم از اسم آن پاک خوی           به گفتا منم رستم جنگجوی

اگرکاری ازدست من ساخته ست         بگو تانرفته ست فرصت زدست

به وقت نوشتن مرا خواب برد              به زابلستان گوئیم آب برد

به آب اندرون غلت می خوردمی          به هر بوته ای دست می بردمی

که شاید دهم خویشتن را نجات           دوباره نشینم به کنج حیاط

کتاب ریاضی به پیشم نهم                  به مشق و به تمرین پایان دهم

که ناگه دودست بزرگ و قوی               مرا بر گرفت از ره اخروی

یکی مرد پرزورو پرمهروپاک                   که بودش ورا چهره ای تابناک

چو پرسیدم از اسم آن پاک خوی           به گفتا منم رستم جنگجوی

اگرکاری ازدست من ساخته ست         بگو تانرفته ست فرصت زدست

بگو تا بدانم که انداخته ست         درآبی که خیست چنین ساخته ست

به دادار سوگند که هرکس است    

                                     به پیش من آن کس نه بیش از خس است

چو گرزی زنم برپس گردنش           ببیند تو را چون ، بلرزد تنش

به او گفتم ای رستم پاک خوی       ندارم نیازی به یک جنگجوی

که تمرین و مشقم کنون ناقص است   مرا حل تمرین هایم بس است

بخندید و گفت ان جهاندیده پیر           که این گرزو این تیرو شمشیر گیر

دل و پشت گردان ایران منم              به چنگال و نیروی شیران منم

ستاننده ی شهر مازندران                 گشاینده ی بند هاماوران

بگو هر تمرین داری تو سخت            گشایم که کرده به تو روی ، بخت

به او دادم آنگاه چندین عدد               که جذر یکایک بگیرد ، دهد

سری از تعجب بچرخاند او                 پس آنگه مرا گوشه ای خواند او

به گوش من آهسته گفت ای پسر      چنین آبرو از من یل، مبر

بگو صد هزار از صف دشمنان             به یک دم برانم به تیغ و سنان

بگو تا کنم دیو،  نابود و نیست         چه میدانم آخر که این جذر چیست؟

به او گفتم ای پهلوان عزیز               دارد کسی با من اکنون ستیز

به جزجذرو یاران بد کیش او            که راحت نیم یک دم از نیش او

خروشید ناگه چو شیر زیان             به بالای سر برد گرز گران

بگفتا کنون ضربه ای بر سرش         زنم تا که گردد پرس پیکرش

به او گفتم این چاره ی کار نیست    معلم به آن کی دهد نمره بیست

خروشید و شمشیر خود بر کشید     بر آمد زشمشیر برقی پدید

بگفتا کنم ریز ریزش کنون                که آسوده گردی از این خصم دون

به او گفتم ای نام ور پهلوان             نکرده کسی این چنین در جهان

معلم بیاموخت رمزی به ما              که راحت به دست آوریم جذر را

ولی آن زمان که مرا آب برد             پس کله ام تخته سنگی بخورد

فراموش کردم من آن رمز را             کنون هرگز آن را نیارم به جا

چو رستم شنیداین سخن ها زمن    زره را کناری فکند از بدن

به شمشیروگرزوکمان وکلاه             نگاهی فکنداو به افسوس وآه

بگفتا که پشت بسی پهلوان            رساندم به خاک ازکران تا کران

به نیروی شمشیروگرزوکمند             کشیدم بسی جنگجویان به بند

ندیدم چنین جنگجو در جهان             که باشد زتیروکمان در امان

کنون میروم من به پیش پدر             مگر او دهد جذریاد پسر

چو زال این سخن ها زرستم شنید     پسر را درآن حال درمانده دید

به نزدیکی کوه البز رفت                   زجذرو ز رستم به سیمرغ گفت

ازاوچاره ی کار رستم بخواست        که او بود دانای ، بی کم وکاست

چو سیمرغ ازاین قصه شد باخبر        بگفتا چنین گو ز من با   پسر

که باجذر هرگز مکن دشمنی             که ازاو بود راه را روشنی

کنون میگشایم من این رمزرا               به رستم بگو تا بگیرد فرا

عدد را ضرب در خود کنی                   درآری تو مجذور ان فورا" نی

اگر شش کنی ضرب درشش ، شود    سی وشش مجذور آن یک عدد

اگرخواستی جذر ازیک عدد               بگیری ، برای مثال مثل صد

تو باید بدانی کدامین عدد                  اگر ضرب در خود بگردد شود

همانی که اکنون توداری به دست    که ده ضرب در ده،همان یکصداست

که ده را بود جذر صد ، نه جز این        ومجذور ده ، صد بود نازنین

دوید و به رستم رسانید زال                سخنهای او را تمام و کمال

چورستم شنید این سخن ها  دوید       به پیش من خیس گشته رسید

کمک کرد تا جذر چندین عدد                به دست آید و حل تمرین شود

ولی ناگهان روزگار خوشی             به سر آمد و چیره شد نا خوشی   

دوباره فرو ماند در کار جذر                 اگرچه فراوان نمودیم نذر

دوباره روان شد به سوی پدر             که شاید نماید کمک به پسر

ز سیمرغ دانا نظر خواست او           بگفتا برایم از این حال گو

اگر دو عدد ضرب درهم شود            م  سیمرغ جذرشان رابدست آورد

بگفتا ابتدا جذر هر یک عدد              بدست آورد تا که روشن شود

سپس جذر آن دو هراندازه بود        بگو ضرب درهم کند چون شود 

هر آنچه به دست آید از این عمل        بود پاسخ پرسشت ، بی جدل

برای مثال اینک این گوش ده              اگر ضرب در نه شود شانزده

چو خواهی بدست آوری جذرشان       بگیر اول جذر تک تک شان

که سه جذر نه باشد وچهار هم        بود جذر شانزده درست نمیگم ؟

بیا و سه را ضرب در چهار کن            دوازده شود حاصل ضربشون

واینک دوازده که آمد به دست     همان جذر نه ، ضرب در شانزده است

چو آموخت زال این روش را ازاو        به رستم بیاموخت آن را مو به مو

سپس رستم آمد به پیشم نشست  جواب سوالاتم آمد به دست

همه هرچه تمرین مشکل که دید   به یک ثانیه ، به جوابش رسید

چو فردای آن روز از ره رسید        بدیدم که رستم به پیشم دوید

بگفتا مرا نیز با خود ببر              که تا سیر گردم ز علم و هنر

چون این راشنیدم شدم در هراس       چگونه شود برد او را کلاس

ولی آنچنان اصرار کرد او                   که از بچه ی قدی چو من ، برد رو

روان گشت بامن سوی مدرسه       که تا یاد گیرد حساب و هندسه

معلم شروع کرد درس جدید           که گربا عددی مواجه شدید

که جذرش میان دو عدد بود           کنید انتخاب کمترین را زود

سپس کم نمایید مجذور آن         ازآنی که قبلا"  بوده دستتان

سپس کمترین را که شد انتخاب    به دو ضرب کن ، چو آمد جواب

عددی که باقیست ، تقسیم کن   به اینکه هم اینک از او شد سخن

جوابی که به دست آمد این چنین  بذار سمت راست همان کمترین

واینک تو داری جوابی درست         که در هر زمان جذر مجذور توست

دراین حال رستم سوالی نمود      سوالی که بسیار مغز بود

بگفتا زاعداد منفی بگو              بدانم چگونه بود جذر او

معلم ز دانش بیفشاند بذر       که اعداد منفی ندارند جذر

ازیرا که اعداد منفی اگر              شود ضرب درخود بشوباخبر

که مثبت شود حاصل ضربشان     تو دیگر ز جذرش چه جویی نشان؟

چو رستم ز جذر و زمجذور شد      خبردار، گویی که پرزور شد

بگفتا ازاین پس زمجذور زور          زنم بر سر سر دشمنان شرور

زمین را کنم عاری از بذرشان       بماند  فقط از آن ها جذر شان

سپس جذر شان را به تنگ آورم     به تنگ از کمان و خدنگ آورم

جهان از شروران منها کنم          جهانی پر از عدل بر پا کنم

چو رستم جذر را به اینجا رساند   صدای بلندش زخوایم پراند

ززال و رستم  ، ز مجذور و آب      ندیدم نشانی ، شد حالم خراب

که ای داد و بیداد مشقم بماند       دلم غصه دار و پر از غم بماند

 ؤ

بگو تا بدانم که انداخته ست         درآبی که خیست چنین ساخته ست

به دادار سوگند که هرکس است    

                                     به پیش من آن کس نه بیش از خس است

ادامه نوشته

انرژي جنبشي

كار و انرژي جنبشي

با ده انگشت تایپ کنید

.::با ده انگشت تایپ کنید

تایپ نمودن 180 حرف در یک دقیقه شاید برای شما یک رویا تلقی شود ، اما بایستی بدانید اگر مهارت تایپ 10 انگشتی را فرا بگیرید میتوانید با سرعتی بیش از 5 برابر سایر کاربران عادی تایپ نمایید و با این مقدار حروف در دقیقه متون خود را تایپ کنید. این مهارت را میتوان بسیار گرانبها دانست چرا که در دنیایی که با سرعت رو به مجازی سازی میرود داشتن چنین توانمندهایی بسیار با ارزش است. تایپ 10 انگشتی یک مهارت است که با اندکی تمرین و ممارست میتوانید به آن دست یابید. در این ترفند قصد داریم چندین روش گوناگون که باعث ایجاد یک روند رو به رشد برای فراگیری تایپ 10 انگشتی میشود را برای شما بازگو نماییم. 

توجه: خواندن ادامه ترفند در ادامه مطلب

ادامه نوشته

قاآنی شیرازی

میرزا حبیب الله شیرازی ، متخلص به قاآنی در بیست و هشتم مهرماه 1187 - ۲۹ شعبان 1223 هجری - در شیراز دیده به جهان گشود . پدرش میرزا محمد علی گلشن ، اصلا از طایفه زنگینه بود که در شیراز به دنیا آمده و همانجا پرورش یافته بود . 
قاآنی در هفت سالگی به مکتب رفت و یازده ساله بود که پدرش را از دست داد و با خانواده خود به فقر و تنگدستی افتاد. اما در عین فقر و تنگدستی از ادامه تحصیل باز نایستاد و چندی در اصفهان به تحصیل ریاضی و معارف اسلامی گذراند و بعد به شیراز بازگشت وبه تدریس عروض و شرح دیوان خاقانی و انوری پرداخت تا آنکه در سال 1239 شاهزاده حسنعلی میرزا ، شجاع السلطنه ، فرزند فتحعلی شاه به شیراز آمد و او را مورد لطف و مهربانی قرار داد . 

چون شاهزاده از طرف پدر فرمانروای خراسان شد ، قاآنی را نیز به همراه خود به خراسان برد و شاعر در مشهد تحت حمایت و تربیت شاهزاده به تحصیل ریاضی و حساب مشغول شد و بنا به میل و پیشنهاد او تخلص خود را که تا آن زمان حبیب بود به قاآنی - به مناسبت نام فرزند شاهزاده ، اوکتای قاآن - تبدیل نمود . 

پس از مدتی شاهزاده به حکومت یزد و کرمان منصوب شد و ظاهرا قاآنی هم با او بدانجا رفت و سپس به رشت و گیلان و مازندران و آذربایجان دیدن کرد و پس از فراگرفتن علوم رایج به درگاه فتحعلی شاه معرفی شد و صله و مستمری یافت . 

قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقه سرشاری داشت و می‌توان گفت شهرت شاعری او لطمه به شهرت او به عنوان یک حکیم دانشمند زده‌است در حکمت او را همپایه ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری و در شرعیات مرتضی انصاری شمرده‌اند. از این رو فتحعلی‌شاه او را «مجتهدالشعراء» لقب داد. 

هنگامی که محمد شاه بر تخت نشست ، قاآنی به حلقه شاعران دربار پیوست و از شاه لقب حسام العجم گرفت . وی در سال 1219 - 1259 هجری - همسری اختیار کرد . 

قاآنی در سال 1222 - 1259 هجری - به قصد اقامت دائم به شیراز بازگشت و چندی بعد به تهران آمد و باز به شیراز رفت و در این مسافرت ها همشهریان او ابتدا مقدمش را گرامی داشتند اما رفته رفته جمعی از ادبای شیراز به آزارش پرداختند. تا اینکه در سال 1225 - 1262 هجری - به تهران بازگشت و به دربار ناصرالدین شاه پیوست و شاعر رسمی دربار گشت و از آن پس به طور دایم در تهران رحا اقامت افکند و خانواده خود را نیز به تهران آورد و سرانجام در سال 1233 - 1270 هجری - به بیماری مالیخولیا و پریشان گویی مبتلا گشت و در سیزدهم اردیبهشت ماه 1233 - ۵ شعبان 1270 هجری - از دنیا رفت و در شهر ری در جوار مزار شیخ ابو الفتوح رازی به خاک سپرده شد .

سبک شعری قاآنی : 

قاآنی شاعری مدیحه سراست و به خاطر سیم و زر قریحه و استعداد خود را به خدمت ستایش این و آن می گمارد . او هرکس را به امید صله مدح میکند و در این کار به منعمان و ممدوحان خود وفادار نمیماند. قدرت او در سرودن هجویه ها کم از مدایحاو نیست . این هجویه های درباری که به صورت حمله واعتراض به اشخاص ساخته شده گاه چنان لحن ننگین و شروم آوریدارند که هنر شعری او را تا حد ابتذال پایین می آورد . وی چه در تغزل وچه در هزل و هجا از به کاربردن الفاظ خشن و گاهی رکیک ابیی ندارد . وقایع خلاف عفت و اخلاق و مجالس میگساری و بدمستی را بی پرده نمایش میدهد 

قاآنی در انواع شعر خصوصا ترکیب بند و مسمط مهارت دارد . هنر بزرگ او در پرداختن مسمطهای روان و زیباست . او در قالب مسمطهای منوچهری مضامین دلپذیری ریخته که غالبا بکر و ناشنیده است . قصاید مطنطن او که در مدح محمد شاه و پسرش ناصرالدین شاه و بزرگان آن عهد است ، از نظر ادبی شایسته و بررسی زیادی نیست ، اما تشبیت و تغزل هایی که در صدر قصاید او آمده رنگ هنری خاصی دارد و غالبا مناظر بدیع و شگرفی را که مستقیما از زندگانی گرفته شده است ، با قلمی قادر تصویر و رنگ آمیزی می کند . هرچند در غزل ، او بیشتر به غزلیات سعدی نظر دارد و گاه ابیاتی از شیخ را تضمین میکند ولی هرگز غزل های او به پای دیگر اشعارش نمیرسد . 

وی در سرودن قطعات و به کاربردن زبان عامیانه به ویژه در قطعه کوتاه هزل آمیزی که پیر مرد و طفلی الکن با هم گفتگو می کنند ، مسلما به انوری نظر داشته است . 

با اینکه قاآنی از متقدمین تقلید می کرد نمیتوان او را از لحاظ سبک در طبقه سروش اصفهانی و صبای کاشانی و فتح الله خان شیبانی ، قرار داد . بلکه خود سبک مخصوصی داشت که پس از وی سالها مورد تقلید بعضی شاعران بود . خصوصیت مومی و نظر گیر سبک قاآنی بازی با کلمات و قدرت در نوعی لفاظی و ایراد کلمات مطنطن است ، اما از نظر معنی در شعر او چندان تازگی و ابداعی دیده نمیشود . قاآنی علاوه بر زبان مادری ، زبان عربی و ترکی را نیز میدانسته و نخستین شاعر فارسی زبانی است که با زبان فرانسه آشنایی داشته ، گذشته از دیوان اشعار کتابی به نام پریشانی به سبک گستان از او یادگار مانده است. 


           دیوان کامل حکیم قاآنی شیرازی

وصال شيرازي

مورخان ادبیات ایران، میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال» را نیز یکی از بزرگترین شعرای عهد فتحعلی شاه و پسرش محمد شاه می شمارند. وصال در زمان سلطنت کریم خان زند، به سال 1192 یا 1193 (و به روایتی 1197 ه ق) در یک خانواده محترم شیراز از پدری به نام محمد اسماعیل پا به عرصه وجود نهاد و علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی، فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص «مهجور» تنظیم کرد. 

هنگامی که فتحعلی شاه برای بازدید خطه فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید و وی را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده¬ای نیز خواند که چند بیت آن چنین است. 

گویند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دو هزار تومان صله داد و سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس مستمری برای وی تعیین کرد. 

وصال مردی مهربان و خوش محضر و درویش بوده و در میان اهل عرفان و ادب دوستان بسیار داشته و به خصوص با قاآنی طرح روابط نزدیک ریخته است و اوقاتی را که قاآنی در شیراز بوده است غالباً با هم گذرانده اند. در اواخر عمر نابینا شد و در سال 1262 ه ق، زمان سلطنت محمد شاه قاجار، به سن 69 سالگی در شیراز درگذشت. 

وصال اطواق الذهب زمخشری را به فارسی برگردانده و رسالاتی نیز به نظم و نثر و حکومت و کلام موسیقی و عروض و تفسیر احادیث تألیف کرده و نیز کتابی به نام صبح وصال به طرز گلستان نوشته است. 

دیوان وصال در مجلد بزرگی در تهران چاپ سنگی شد و مشتمل است بر مدایح و مرائی و مثنویها و غزلها و آثار دیگر او. 

شعر وصال 

وصال در فنون شعر استاد است و در عین تقلید از پیشینیان، صفات اصلی بهترین نمونه های شعر کلاسیک را حفظ کرده است. او مثنوی بزم وصال را در بحر تقارب ساخت و داستان شیرین و فرهاد وحشی را، که ناتمام بود، به قدری خوب و استادانه به پایان رساند که هر منتقد دقیق در تشخیص و بیان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال می¬شود. استقبال های زیبا و فراوان وی از غزلیات سعدی نیز همه به دقت و اصابت نظر ممتازند. 

وصال شاعری است مداح و قصیده سرا و دارای همه صفات یک شاعر درباری او فتحعلی شاه و محمد شاه و شجاع السطنه و فرمانفرما و چندتن از بزرگان فارس را مدح گفته است و دیوانش به قول خود او «انباشته از مدح بزرگان است». با این همه او نیز مانند سلف خود، سید محمد سحاب، بیهودگی شاعری درباری را دریافته بوده و از پیشه ای که در پیش گرفته بود رنج می برده است. 


اندیشه های نو و مضامین بکر یا آزمایشهای مستقل لفظی در دیوان او نمی یابیم و هر چه دارد انعکاس ماهرانه و استادانه ای از سخن شعرای بزرگ گذشته است و بس. با این وصف خواندن اشعار او لذت هنری بزرگی در خواننده ایجاد می¬کند و هر سطر از اشعارش، بیتی از شعر استادان کهن را به خاطر می¬آورد. مرثیه های شورانگیز وصال، که به سبک و روش محتشم کاشانی سروده، بر شهرت ادبی او بسیار افزوده است.

حکایتی از گلستان سعدی

 اصل حکایت :
اسکندر رومی را پرسیدند که دیار مشرق و مغرب را به چه گرفتی که ملوک پیش را خزاین و عمر و لشکر بیش از این بود و چنین فتحی میسر نشد ؟ گفت : به عون خدای عز وجل  هر مملکتی راکه بگرفتم رعیتش نیازردم در سوم خیرات گذشتگان را باطل نکردم و نام پادشاهان را جزبه نیکی نبردم.  

  بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد


نثر امروزی:

سردار اسکندر مقدونی فاتح ممالک بسیار برد و از سرمایه و شهرت خاصی برخوردار بود که برهمگان سنوال بود چطور است
که چنین است. که اسکندر گفت در جنگهایم آزار به کسی نکردم به کشاورز ورعیت و ضعیفان و همیشه مثل گذشتگان خیرات کردم و از آن نگذشتم و از گذشتگان به نیکی یاد کردم.

نتیجه گیری:

بزرگواری با توکل به خداوند ونیکی به دیگران میسر خواهد شد .

  پایان


هفت پند مولانا  

۱- در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش .

۲- در فروتنی مانند زمین باش .
۳ - در مهر و دوستی مانند خورشید باش .
۴- هنگام خشم و غضب مانند کوه باش .
۵- در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش .
۶- در هماهنگی و کنارآمدن با دیگران مانند دریا باش .
۷- خودت باش همانگونه که مینمایی